مطروحه
بهترين غزل ها در استقبال از مطروحه ی رهبر معظم انقلاب
باید به دردش بسازیم ، ما مرد و مردانه ، ای دل !
تا ما سراپا نسوزیم ، این شهر باور ندارد
نسبت ندارند باهم ، ( پروا ) و ( پروانه ) ای دل
کپسول وقتی حریف حجم نفس های من نیست
پیداست تکلیف آن با آه غریبانه ، ای دل !
یا زود ، یادیر ...شاید ! در وعده تاخیر ...شاید !
از طور می آید آخر ، فرمان ده گانه ، ای دل !
فرمان اول سکوت است در پاسخ درد ، بگذار
دنیا بماند به کام یک عده پرچانه ، ای دل !
"جانا عزيزي تو ما را، اي نازدردانه دل
جانت عزيز است ما را، اما ز جان تو جان تر
مهري كه از دين و ميهن، داريم در خانه دل
آنك كه آن دشمن دون، آورده بر ما شبيخون
وقت است امضايي از خون، بر عهد مردانه دل"
مي رفتي و بانگ مادر، پيچيده در گوش جانت
ايمان در رخ عيانت، گنج نهانخانه دل
مي رفتي و از نمازت، جوي مناجات جاري
مُهر تو از تربت عشق، تسبيحت از دانه دل
در شطّ شور حسيني، گم كرده انگشتر جان
در خُمّ خمر خدايي، افتاده پيمانه دل
شوق رهيدن پريدن، آتش به بالش فكنده
پرپر زنان سينه ات را، مي كوفت پروانه دل
خمپاره بيهوش سويي، خون مي زند جوش سويي
تنها شكسته سبويي، مانده ز ميخانه دل
"برگرد، برگرد" گويان، رفتند آن اوج جويان
تو ماندي و بال بيجان، خشكيده بر شانه دل
هرچند بال تو مجروح، هرچند پاي تو بي روح
كش كش كشاندي خودت را، بر بام كاشانه دل
با طاقتي كه نبودت، خوش بود سير صعودت
يك دست بر دوش ديوار، يك دست بر شانه دل
يك چند ماندي ز ياران، خود را رساندي به ياران
بُعد زمان و مكان نيست، در سیر رندانه دل
افتان و سوزان و خيزان، دزدانه راهي گشودي
رندانه آخر ربودي، جامي ز خمخانه دل
شرحي از آن جان عاشق، ثبت است بين حقايق
خونين چو برگ شقايق، شيرين چو افسانه دل
خوشحال شد عقلم از این حرف حکیمانه دل!
تن؛ دفن در قطعه ی خون ، دل؛ در زمین های مجنون
به به! به این خانه ی تن، به به! به این خانه ی دل
الحق که بودی کبوتر اما برای پریدن
می خواستی آب چشم و ایضا کمی دانه ی دل!
گفتم کبوتر، چه خوبست این را بگویم بدانند
بی خانمان نیستی چون شد آسمان لانه ی دل
تو عمر شیرین خود را فرهاد بودی تماما
بعد از تو این بیستون مُرد، این بود افسانه ی دل
ای مرد باران! امان ده! این بار بعد از تو مانده
نیمی روی شانه ی عقل، نیمی روی شانه ی دل
خونین چو برگ شقایق رنگین چو افسانه ی دل»
هر قطره از شمع جانت، می سوزدم در خزانت
باید کجا پر بگیرد بعد از تو پروانه ی دل؟
رفتی و دل کندی از غم، آه ای شهید مجسم
اما ندیدی چه تلخم بعد از تو همخانه ی دل
بارِ سترگ ِفراقت من را زمینگیر غم کرد
بالی بکش از رسیدن بر باور ِ شانه ی دل
پیچیده عطر نمازت، شبگریه های نیازت
آوازه ی رمز و رازت در بزم شاهانه ی دل
دنیا برایت قفس بود، هجران و شبناله بس بود
پیغام ناب جرس بود، از سوی ِجانانه ی دل
با جان و دل می شنیدی هر روز در خود شهیدی
یک روز آخر پریدی از بام ویرانه ی دل
معنای ناب حقیقت ،زیبا ترین استقامت
پرواز سبزت سلامت ای پیر فرزانه ی دل
دل مست و دیوانه تو، تو مست و دیوانه دل
چون گردبادی تو را عشق، گردید و در خود نهان کرد
گنجینه سر او شد ناگاه ، ویرانه دل
آنگاه با او رسیدی،ناگاه در او شکفتی
شد عقل بیگانه تو،شد عشق همخانه دل
پا بی شکیب رسیدن ،پر بیقرار پریدن
در حسرت سر نهادن، یک لحظه برشانه دل
یک عمر پیچیدی از درد،یک دم شکایت نکردی
پوشاند رنگ حقیقت، داغت به افسانه دل
حالا که شاد و شکوفا ، رفتی از این خانه بی ما
حالا که از پیله رستی ، بر بال پروانه دل
از ما سلامی به خورشید، از ما سلامی به باران
یادی کن از ما درآن بزم، در بزم مستانه دل
" رندانه آخر ربودی جامی ز خمخانه دل
خونین چو برگ شقایق رنگین چو افسانه دل "
جامی که داروی تلخ است نامش شراب صبوری
این ، شرط عهدی که بستی سرکش ز پیمانه دل
معشوق معبودت استی ، دل را به زلف که بستی...!
با جرم عاشق پرستی،حبسی تو در خانه دل
آهی که سوزانده جانت از درد جهل زمان است
ورنه جراحت نسوزد ، اینگونه کاشانه دل
هم بال پروانه گشتی ، رندانه از جان گذشتی
ای آبروی زمانه ، ای رشک پروانه دل
حق تو اوج است و اینجا زندان تنگ زمین است
اما بمان تا بماند ، راز غریبانه دل ...
تو آن علمدار عشقی ، باید بجنگی و باید
مانند زینب (س) بمانی بر عهد مردانه دل
آشوب چشمان پاکت معراج را می سرودند
حالا رسیدی به معراج ، بی چانه بر شانه دل
افسوس از این که زبانم من را همین جا رها کرد
من الکنم از نوشتن ، شرمنده فرزانه دل ...
خونین چو برگ شقایق رنگین چو افسانه ی دل»
بیدا نکردم خـودم را از زیر ویرانه ی دل
منزل به منزل دویدم دنبال کاشانه ی دل
بختم نـشد با دلم یار کوبیدم از دست دلدار
دیروز سـر را به دیوار امروز بر شانه ی دل
جام و سبو را شکستم چون بند شیـطان گسستم
پس تا ابد مست مستم از جام و پیمانه ی دل
وقتی سیاوش بسوزد این طبع سرکش بسوزد
باید در آتش بسوزد بیچاره پروانه ی دل
هم دست دادم و هم پا لازم شود باز فردا
سر می دهم بی محابا بر عهد مردانه ی دل
هی پنجره پشـت دیوار دیوار و دیوار و دیوار
بالا نمی آید انگار ویندوز رایانه ی دل
بر عهد خود شک نداریم در چترمان لک نداریم
اما پیامک نداریم از سمت سامانه ی دل
پر بود دیشب معابر از مرغ های مهاجر
در انتظار مسافر امروز پایانه ی دل
پیچیده در صحن سینه فریاد مستانه دل
ای شمع شعر عراقی طرز سکوت تو هندی است
فهم سکوت تو مشکل بیچاره پروانه دل
امشب زدی دل به دریا مهتاب در آب پیدا
خالی است جایت در اینجا باقی است در خانه دل
از بس که جسمت نحیف است تابوت پر میزد از دست
تابوت غمهایت اما ماندست بر شانه دل
رندانه آخر ربودی جامی زخمخانه دل
خونین چو برگ شقایق رنگین چو افسانه دل
تا قصه ی خون دل هست باقی است افسانه ی دل
دل، آیه ی محکم عشق آیینه ی محرم عشق
راز فنا کردن جسم آبادی خانه ی دل
خون سرفه های قدیمی! با سینه ی من صمیمی!
از من مخواهید گریه بر حال دیوانه ی دل
تا بغضِ سردی نبارد تا قطره دردی نبارد
از چشم، بیعت گرفتم با قول مردانه ی دل
ای دوستان شهیدم! ای ساقیان امیدم!
دست مرا هم بگیرید سررفت پیمانه ی دل
همسنگرانم _شهیدان_ در دل _در این خانه_ مهمان
از شوق، گریان و لرزان چشم من و شانه ی دل...
من ماندم و گام های سلّانه سلّانه ی دل
نای تنفس ندارم، نای جویدن همین طور
غم میخورم با نی جان،خون می خورم با نی دل
قدری سِرم،جرعه ای چای،این است صبحانه ی تن
یک لقمه بغض گلوگیر، این است صبحانه ی دل
از تاول و اشک بر پوست،تسبیح صد دانه دارم
سوغاتی از قلب سردشت،سوغاتی از بانه ی دل
بار امانت زمین خورد از گُرده ی طفل منطق
آن را ازین رو نهادم عمری ست بر شانه ی دل
جای دوا ای پرستار! جامی پر از باده بردار
خونین چو برگ شقایق،رنگین چو افسانه ی دل
با درد طی شد مسیرت یک عمر منزل به منزل
از داغ گلها شکستی ، خونین چو برگ شقایق
در دفتر غم نشستی ، رنگین چو افسانه ی دل
در گردش چشم خیسم با تو قدم می زند عشق
از آسمانها به دریا از موج دریا به ساحل
با اینکه هم عصر سیبی از زندگی بی نصیبی
در آسمانها غریبی ای ماه پنهان کامل
رندانه آخر ربودی جامی ز خمخانه ی دل
محو تو شد این جماعت حتی گروه مقابل
دور از تو تنها نشستم ، دور مرا غم گرفته
ای وای ازین بغض سنگین ، نفرین برین دور باطل !
وقتی مجال نفس نیست ، با تو کسی در قفس نیست
پرواز در دسترس نیست ، ای دل بسوز ای دل ای دل ...
خونین چو برگ شقایق، رنگین چو افسانهی دل»
در فصل طوفان و آتش مانند کوه ایستادی
همراه همسنگرانت ، همپا و همشانه دل
مادر به پایت نشست و آجر به آجر بنا کرد
آبادی دیگری را بر روی ویرانه دل
هر روز شب زنده داری، بیتابی و بیقراری
آوازه سرفههایت پیچید در خانه دل
دل دادی و پر گرفتی، تا عشق از سر گرفتی
تاول به تاول سرودی شعر صمیمانه دل
آتشفشان جنونی، تقسیر امضای خونی
در خواب حتی ندیدم مثل تو دیوانه دل
این روزها گریههایم چون سجدههایت بلند است
ای ذکرت از جنس دریا، تسبیحت از دانه دل
یک عمر ما را کنارت، آری تحمل نمودی
از خانه مان پر کشیدی ... اما نه از خانه دل
کولاک کردی چه زیبا، در بــزم مستانه ی دل
از پا نه هرگز نشستی، پیمان نه هرگز شکستی
-عهد الستی که بستی، پیمان مردانه ی دل-
از نور خورشید عرفان، با شور ایمان چه آسان
بر کف نهادی چو مستان سر را به شکرانه ی دل
ققنوس از آتش هراسد؟ هیهات خوشتر نوازد
زاتش مگر دارد آیا پروا؟ نه، پروانه ی دل
بازنده آن کس بُـوَد کو جان را نبازد به جانان
نی آنکه با جان پذیرد اندرز رندانه ی دل
سجّاده آیا نباید بر خـود ببالد مداوم
سرشاراگر شد نمازت از فیض میخانه ی دل؟
مانند امواج دریا می آفریدی تلاطم
در جشن و پاکوبی جان در رقص جانانه ی دل
خوش می نشیند به دلها، اندرز نابی که دادی:
ویروس شیطان نگیرد یک وقت رایانه ی دل!
با عزم راسخ اگر جان اخلاص را پیشه گیرد
شک من ندارم دهد حق پیوسـته یارانه ی دل
گفتم: ز ناسوتم آیا راهی بوَد تا به لاهوت ؟
گفتی: که ره می توان یافت امّا ز پایانه ی دل
گفتم: که درعشقبازی هیچیت ره توشه ای هست؟
گفتی: بحمد الله آری «اندوه سالانه ی دل»
گفتم: که باور ندارد عقل اینچنین عشقبازی
گفتی: که سامان ندارد مانند سامانه ی دل
گفتم: که با ما نگوئی معشوقه با تو چه کرده است؟
گفتی: که معشوقه با من؟! تاراج کاشانه ی دل
«رندانه آخر ربودی جامی ز خمخانه ی دل
خونین چو برگ شقایق رنگین چو افسانه ی دل»
خونین چو برگ شقایق رنگین چو افسانه ی دل»
ای شمع جمع پریشان خاطر فروز غریبان
زانو به زانو خدا را بنشان به کاشانه دل
ای ابر آتش به یاد آر – دود است و خون و چکامه ...
ماه جنون ... "رود اروند" ... میعاد دیوانه دل
یکسو تن و جان شیرین ، یکسو سر " قصر شیرین"
آن پیر سرگشته عقل ، این پیر فرزانه دل
شوری اگر برسری هست ، بر نیزه ها سروری هست ...
پیش آر گیسوی خونین ، بسپار بر شانه دل
از شمع باید بپرسید – وقتی جهان کور و کر بود –
چون شعله شعله فروخورد ، یکجرعه پروانه دل ؟
این شعر ها درد دارند ، این شعر ها حرف دارند :
تاکی فلک سُفته خواهد دردانه دردانه دل ؟
ای ماه نو ، داس افلاک ...آنک بچین نوبت ماست
سر رفته پیکر به پیکر ، سر رفته پیمانه دل
این دشت اگر کربلا نیست ..."قالوا بلی" مان بلا نیست
روییده از نخل بی سر ، طعم رطب دانه دل
بیرون این گود خونین ، مغفول نامند و نانند
بنشین که بینی خدا را در کنج ویرانه دل
خونین چو برگ شقایق رنگین چو افسانه ی دل»
تا موج غم شعله ور شد دل را به دریا سپردی
تا سر بلندت نماید تصمیم مردانه ی دل
برخی به یکباره رفتند اما تو با درد ماندی
ماندی و هر شب نهادی سر بر روی شانه ی دل
ماندی که مردم نگویند خوبان همه پر کشیدند
ماندی که روشن بماند با نور تو خانه ی دل
ماندی روی تخت تا که باشد خیال دلم تخت
ای ثروت بی نهایت ای گنج ویرانه ی دل
آنانکه که یکباره رفتند هر یک فقط «یک» شهیدند
اما تو «صدها» شهیدی ای پیر میخانه ی دل
هر چند ماندی تو اما شمع وجود شریفت
با هر نفس آب می شد می ریخت بر شانه ی دل
آخر تو هم پر کشیدی من ماندم و خاطراتت
در پیشت ای شمع خاموش می سوخت پروانه ی دل
خونین چو برگ شقایق رنگین چو افسانه ی دل»
با ذکر زیبای زهرا در جبهه با چشم نمناک
سوگند خوردی بمانی مجنون و دیوانه ی دل
سر تا به پا شور گشتی با درد محشور گشتی
با سر دویدی رسیدی آخر به میخانه دل
ای عاشقانه ترین شعر ای مثنوی صلابت
باشد قبول اعتکافت در کنج کاشانه ی دل
در انزوای مزارت پرمیزنم تا که شاید
از عشقت آتش بگیرد پرواز پروانه ی دل
خونین چو برگ شقایق رنگین چو افسانه ی دل»
از جان و دل سر کشیدی، یکباره پیمانه دل
وقتی تو جان را نهادی، بر کف تو در راه ایمان
برمُهر خون سرنهادی،از بهر شکرانه دل
سرمست جام ولا شد ،جان تو از کوثر عشق
بر گرد شمعش پریدی، همپای پروانه دل
یکباره دل را بریدم، از جان ناقابل خویش
آنگه که دیدم بریدی، جان را ز کاشانه دل
شاید به چاه ضلالت، روزی من افتاده باشم
برخیز و دست مرا گیر، ای میر دردانه دل
شهدی ز جام ولایت، در ساغر من بریزید
با جرعه ای شد دل من ،سرمست مستانه دل
جانباز جان برکف عشق راهی نشانم ده چندیست
گم کرده راه خودش را،« سیمرغِ» افسانه دل
خونین چو برگ شقایق رنگین چو افسانه ی دل»
کوه دماوند پنهان در دود غفلت نشسته
ای سربلند و سرافراز جانباز دردانه دل
سیمرغ قاف بلندی در اوج هفت آسمانی
آنقدر پر هیبتی که جایت نشد لانه دل
چون کشتی پرتغالی در ساحل کیش تنها
هرگز نباید بمانی مهمان بیگانه دل
با آجر خون لعاب گنجینه خاطراتت
باید دوباره بسازم این ملک ویرانه دل
خاموش و آرام کوهی پر هیبتی مثل دریا
لرزانده ای با نگاهت هر لحظه ای شانه دل
از آتش و شب بگو از خاکستر و مرگ پرواز
شعر بلندی قدیمی از شمع و پروانه دل
پر پر شدن مثل لاله آیین دیرینه توست
زیبا ترین گل نشستی بر فرش گلخانه دل
خونین چو برگ شقایق رنگین چو افسانه ی دل»
در خاک مجنون تو پیمان با لاله بستی چو فرهاد
تا جان شیرین خود را بخشی به جانانۀ دل
کردی سپر سینۀ خود کآتش نیفتد به میهن
مِهرت ولی آمد و زد آذر به کاشانۀ دل
هر شب تو شرمنده بودی از روی دختر که بابا
دستی ندارد کشد تا بر موی دردانۀ دل
چون دیده ات را تو دادی در جنگ با دشمن من
کردی غلامت مرا از این بذل شاهانۀ دل
پیش نخاعت نشسته یک ترکش یادگاری
گنجی نهان داری اینک، در کنج ویرانۀ دل
فهمیدم از شوق رویش، جان داده ای چون که دیدم
پایین پای رخ شمع، افتاده پروانۀ دل
مطروحه ای از «امین» شد یاریگر طبع «مستور»
در این غزل تا بپیچد فریاد مستانۀ دل
عطر ِحضوری شناور، سر زد به کاشانه ی دل
آنقدر آبی که گویی ، امواج را شانه میزد
عرفان ِ ژرف ِ نگاهش،دریای فرزانه ی دل
چشمش به عرش ِ نجیب ِ آیات ِ شمس الضحی بود
اَمَن یجیب ِ لبانش ، با شور ِ مستانه ی دل
در دست، اَبر ِ سخاوت ،شورِ بهار ِ طراوت
زیرِ ِقدم های سبزش، روئید ، افسانه ی دل
میرفت با هر تَغَزل ، می ماند در هر قصیده
ترکیب می شد شب قدر، شعر غریبانه ی دل
تاریخ در سرنوشتی، تقدیر را سایه می زد
محراب بود و شهادت ،تصویرِ میخانه ی دل
سنگر به سنگر سرودی شعر غریبانه ی دل
دل دادی و جان گرفتی صهبای عرفان گرفتی
آن دم که فرمان گرفتی از پیر فرزانه ی دل
در هر نمازی که بردی بر طاق ابروی جانان
رکعت به رکعت شنیدی گلبانگ مستانه ی دل
در بزمگاه شهودت بر گرد شمع وجودت
بال رهایی گشودت گلچرخ پروانه ی دل
در گلشن حق پرستی اول بت «من» شکستی
وز لاله احرام بستی گرد حرمخانه ی دل
چون راه وحدت سپردی سودا به کثرت نبردی
وز لوح خاطر ستردی افسون افسانه ی دل
تا قبله ی حضرت گل رفتی به نور توکل
آتش زدی در تعقل همپای دیوانه ی دل
هم زمزمی هم صفایی هم مروه ای هم منایی
آیینه ی کربلایی ای روح دردانه ی دل
خونین چو برگ شقایق رنگین چو افسانه ی دل»
آهسته آهسته رفتی، آرام و دلخسته رفتی
با پای بشکسته رفتی، از کنج غمخانه دل
آتش برایت گلستان؛ دنیا برایت چو زندان
بیرون شو از پیله جان، مانند پروانه دل
کو عطر سیبم پس از تو؟ امن یجیبم پس از تو؟
آتش نصیبم پس از تو، کنج نهانخانه دل
سوز دعایت اثر کرد، ما را ولی شعله ور کرد
گل کرد داغی جگر سوز، در چشم گلخانه دل
پوتین سربازی ات کو؟ شوق سرافرازی ات کو؟
آهنگ جانبازی ات کو؟ ای یار دردانه دل
دنیای ما مهربان نیست، با لاله ها همزبان نیست
از دست ما پر کشیدی، رفتی به کاشانه دل
ای رند آلوده از می. این ناله را بشنو از نی:
جای تو خالی مبادا «در صدر میخانه دل»
همچون مسافر که چشمش مانده به افسانهی دل
من روبروی تو هستم وقتی تو آیینه هستی
خون است و طوفان شیون سهم من از خانهی دل
لحن غرور تو درد است درد تو تفسیر مرد است
گل میدهی عاشقانه در متن کاشانهی دل
ای ابتدای رسیدن در چشمهای تو پیدا
جنس تو یعنی تپیدن در کنج ویرانهی دل
ای عاشقی را نشانه ای بال و پر را بهانه
در پهنهی آسمانها همدرس جانانهی دل
آرامشات غرق غوغا دستی بکش بر سر موج
دریا پر از اتفاق است در پیش پروانهی دل
ای همنفس با شهیدان پیوسته از روز میدان
پیش از قنوت پریدن رو کن به خمخانهی دل
واکردی آخر گره را از پای خونین پرواز
یاد تو تا هر چه ایام ماند به پایانهی دل
من با خیال تو مستم ، در ُکنج میخانه ی دل
می خواهم امشب به یادت ، شعری ُمعطر بگویم
"خونین چو برگ شقایق ، رنگین چو افسانه ی دل"
در سینه داغ تو دارم ، چون لاله خونین تبارم
ُگل کرده در حنجر من ، بغض غریبانه ی دل
می خواهم امشب ز داغت ، یک شعله آتش برقصم
آتش برقصم ز داغت ، با بال پروانه ی دل
گفتی چو " الله اکبر " ، شد باغ آیینه سنگر
بنگر تو دست خدا را ، ای خوب ! بر شانه ی دل
خواندی "غزل - حکمتی" با ، لحن صمیمانه ی دل
دل بردی از ما به یغما ، ای پیر فرزانه ی دل
خونین چو برگ شقایق رنگین چو افسانه ی دل»
در هر دیاری که هستید، نورید در خانه دل
ماهاید برقله جان، مهرید بر شانه دل
اول به شمع رخ دوست، دل را به آتش کشیدید
آنگاه از پای تا سر، گشتید پروانه دل
آغازتان با خدا بود، پایانتان تا خدا بود
تا آن سوی آفرینش، جستید از خانه دل
ما مست دلدار بودیم، دیوانه دل نبودیم
در دل شما را که دیدیم، گشتیم دیوانه دل
خونین چو برگ شقایق رنگین چو افسانه ی دل»
در گير و داري كه مائيم دست تو بر شانه دل
در روزگاري كه مائيم عشق تو و خانه دل
ما بي شماها غريبيم جا مانده در شهر هجران
ياد شما ميزدايد تاريكي از خانه دل
تا چون تويي همنفس نيست، دنيا به غير از قفس نيست
با يادتان ميكشد پر، اين مرغ ديوانه دل
اين زخمها چلچراغي روشنگر راه وصل است
راهي كه ما را رساند تا كوي جانانه دل
شمعي و ميسوزي از جان، روشنگر شام هجران
آتش گرفته ز داغت پرهاي پروانه دل
تلخي مي دارد اين زخم، آواي ني دارد اين زخم
مستي آن يادگاريست از پير خمخانه دل
در سينه جز بيقراري، جز داغ چيزي نداري
گنجي نهان داري اما در كنج ويرانه دل
خونین چو برگ شقایق رنگین چو افسانه ی دل»
آهسته نجوا نمودی در گوش باد سحرگه
گفتی به صد شرم و خجلت حرف صمیمانه ی دل
باد صبا برده پیغام بر طرف بستان و صحرا
بر روی شاخ درختان در گوشه ی لانه ی دل
در سینه صد درد پنهان اما به لب شاد و خندان
هرگز نشد خوشدل از تو آن خصم بیگانه ی دل
مرغ دلت پر کشیده هر دم به سوی جماران
در صحن آن خانه گشته اندر پی دانه ی دل
از بسکه ترکش نشسته برسینه و دست و بازو
آهنربا می رباید آن جسم مردانه ی دل
آن تیر دشمن نشسته بر سینه ی همچو دریا
اندر صدف کرده پنهان آن را چو دردانه ی دل
از ناله های شبانه خیل ملک گرد کویت
دولت سرا گشته زین رو آن کنج ویرانه ی دل
از سردی روزگار و از طعنه ی ناسپاسان
شبها به سجده گرفتی شام غریبانه ی دل
آخر به بال ملایک رفتی تو تا بی نهایت
نوشیدی از جام کوثر با صاحب خانه ی دل
در بین جمع شهیدان مهمان شدی نزد دلدار
رحل اقامت فکندی کنج گلستانه ی دل
خونین چو برگ شقایق رنگین چو افسانه ی دل»
جانا دلم را دوا کن خالی ز هر مدعی کن
گویی نظر بر خدا کن پر پر چو مردانه ی دل
گویم چرا اینچنینی؟ از واژه ها کم گزینی؟
گویی سخن را رها کن نجوا و جانانه ی دل
گویی مرا هم دعا کن گویم "تو" من را دعا کن!
گویی دلم را رها کن باید چو پروانه ی دل
از خانه ها دل بچینم با لاله ها من عجینم
چشمی به میخانه دارم ارزان چو دیوانه ی دل
گویم لبت خنده دارد نقشی ز آن بنده دارد
کاندر زمین جماران زخمین چو آواره ی دل
بر خاکها می نشست و قلب مرا می شکست و
با هر دم بلبلانش لرزان چو رندانه ی دل
گویی تو هم ناله داری؟ دردی مگویانه داری؟
سری غریبانه داری؟ من هم چو همخانه ی دل!
گویی لبی تشنه دارم زخمی از آن دشنه دارم
جامی بیاور برایم مرهم به کاشانه ی دل
چشمان تو لاله گون و دلهای ما واژگون و
ذکری برایت بخوانم نم نم به میخانه ی دل
تربت برایت بیارم در کام تو دل بکارم
پیشانی ات را سپارم سوی کریمانه ی دل
دیگر نظر ها نبیند رنگی ز چشمت نچیند
در فصل فصل زمستان رفتی بهارانه ی دل
رندانه دل را ربودی جامی ز خمخانه بودی
رسمی حسینانه بودیرنگین چو افسانه ی دل
خونین چو برگ شقایق رنگین چو افسانه ی دل»
در حسرت رفتن تو ساقی و این رخت ماتم
ساقی و یاد غم تو ، ساقی و ویرانه ی دل
ای دل بخوان روز و شب از شب های چون روز یارم
شب های در یاد معشوق شب های جانانه ی دل
یاد غزل های بی سر در قطعه های شلمچه
میخانه های دوکوهه ، مستی ز پیمانه ی دل
در یاد پیر طریقت ، ساقی خوب جماران
نوشیدی از جام زهر و رفتی ز میخانه ی دل
خونین چو برگ شقایق رنگین چو افسانه ی دل»
آخر پَرَت را گشودی ، چون اهل ماندن نبودی
این رفتنت تیشه ای بود ، بر سقف ویرانه ی دل
رفتی تو تا بی نهایت ، در بارگاه خدایت
با رفتنت تنگ تر شد ، این تنگ کاشانه ی دل
رفتی ولیکن نرفتی ، از قلب آشفتگانت
از لحظه های عروجت ، پر از تو شد خانه ی دل
گریان نمودی تو ما را ، رفتی ولی خنده بر لب
رفتیّ و صد غم فزودی ، بر شهر غمخانه ی دل
از لحظه ی آشنایی ، تا روز تلخ جدایی
در گرد شمع وجودت ، گردیده پروانه ی دل
ای سرو مجنون خلقت ، ای سرمه ام خاک پایت
با رفتنت شد خزانی ، بیچاره گلخانه ی دل
بار نبودت کنارم ، بر دوش دل بس گران است
بشکست از این گرانی ، هم دوش و هم شانه ی دل
من ماندم و درد هجرت ، من ماندم و زهر فرقت
حالا تو هستیّ و یک عمر ، لبخند مستانه ی دل
این جمله هایی که گفتم ، کم قدر و بی منزلت بود
بار دگر ملتفت شو ، بر پیر فرزانه ی دل:
«رندانه آخر ربودی جامی ز خمخانه ی دل
خونین چو برگ شقایق رنگین چو افسانه ی دل»
| By : nightSelect.com |

